۱۳۸۶ بهمن ۲۷, شنبه

چرا بسیجی شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مکان : کافی شاپ زمان : عصر بازیگران : برادر سجاد و نیوشا

سلام. خوش آمدید. چی میل دارید؟ نیوشا: من یه کاپوچینو و یه کیک شکلاتی.
سجاد: بنام خدا. سلام برادر. قبل از سفارش خدمتتان عرض کنم ما قصد ازدواج داریم و خانواده هامون از موضوع باخبر هستند. اصولا در فرهنگ اسلامی خانواده من این بیناموسی ها مرسوم نیست. ما برای این اینجا هستیم تا... آقا من به عقاید شما و خانواده محترمتان چکار دارم؟ پرسیدم چی میل دارید؟ ... بله، اما لازم بود توضیح بدم تا خدای نکرده فکر نکنید ما از اوناش هستیم. در ضمن من چیزی میل ندارم...

... خوب آقا سجاد حالتون چطوره؟ ممنونم خواهر. شما خوبین؟ ای بد نیستم. والا نیم ساعت پیش که تو خیابون بهم گیر دادید و بزور سوار ماشینم کردید نزدیک بود از ترس سکته کنم. راستی دوستانتون کجا رفتند؟ راستش رفتن چند نفر دیگه رو ارشاد کنن. در ضمن به من بگید برادر سجاد. آخه وقتی میگی آقا سجاد یاد اسم آقا میافتم، قلبم درد می گیره. آخه نمیدونی آقا چقدر مهربونه؟ چقدر به گردن من حق داره؟ یادم نمیره اون روزها رو. ۱۴ سالم بود که اومدم تهران. بابام خدا بیامرز وقتی عمرشو داد به شما من مجبور شدم برای کار و تامین زندگی مادر و ۲ تا خواهرم بیام تهران. نه پول داشتم نه جای خواب. چند شبی تو پارک خوابیدم تا اینکه یه پیرمردی بهم گفت برم مسجد محل شاید بهم جای خواب بدهند. اون پیرمرده زندگی من زیر و رو کرد. تو مسجد بهم یک جای خواب دادن و گفتن به جای پول باید با اونها همکاری کنم. منم از خدا خواسته قبول کردم.

اوایل خیلی سخت بود. هر روز صبح کله سحر باید با از خواب ناز بیدار می شدم و بلندگوهای مسجد رو راه مینداختم. اینقدر صداش بلند بود که گوشام تا شب وز وز میکردن. اما بعدا عادت کردم به صداش. الان که عاشق صداشم. خوب شما هم یکم صحبت کنید. با صدای اذان حال میکنی یا نه؟ نیوشا: نه اصلا. من بیشتر با صدای داریوش و ابی بیشتر حال میکنم. سجاد: دمت گرم. منم عاشق آهنگهای ابی و داریوش هستم. مخصوصا آهنگ "نون و پنیر" که باهم اجرا کردن. حالا اینجا نمیشه. وگرنه یه دهن واست میخوندم. تازه ممکنه برادرا کسی دیگه رو واسه ارشاد بیارن، اونوقت تابلو بازی میشه. اینجا پاتوق جدیدمونه، قبلا تو یه آپارتمان ارشاد میکردیم. اما پسر صاحب خونه شک کرد. میخواست بره پاسگاه لو بده که ما پیشدستی کردیم. انداختیمش تو ماشین و یک تیکه حشیش هم انداختیم تو جیبش. الانم تو کانون بازپروری داره حال میکنه. بنده خدا سیگارم نمیکشید اما الان به ۴ نوع ماده مخدر اعتیاد پیدا کرده. اما ترجیح دادیم دیگه از اون به بعد تو مکانهای عمومی ارشاد کنیم. آخه بعضی از خود ما بسیجیا زیرآب همدیگرو میزنیم. واسه همین چند تا چند تا باهم تیم تشکیل میدیم. اینجوری امن تره. خوب شما کارتون چیه؟

نیوشا: منم الان چند ماهه از خونه فرار کردم. اما حال چادر سر کردن نداشتم. وگرنه منم میرفتم تو بسیج. الانم هرشب میرم خونه یک نفر ،صبح برمی گردم. سجاد: بابا توهم ...خلیا (... نام یکی از اعضای بدن جنس مونث است، هرچند که همتون میدونید). فکر میکنی همه این دختر بسیجیا دایم چادر سرشون میکنند. نه بابا. خیلیاشون اول کاسب بودن. هی گیر میافتادن. خودشون فهمیدن که اگه چادر سر کنن، بیان یه کارت بسیجم بگیرن دیگه کسی جرات نمیکنه بهشون گیر بده. الانم اکثرا کار و کاسبیشون سکه است. توام امشب بیا خونه من. فردا خودم میبرمت پایگاه، میگم این خانوم رو همین الان دستگیر کردم. می خواست سوار یه ماشین بشه و خودشو در اختیار صاحب ماشین قرار بده. بعد حاجی میبردت تو اتاقش. یه مختصر اونجا ارشاد میشی و یک کارت بسیج برات صادر میکنه. دیگه راحت میشی. کسی نمیتونه بهت گیر بده. نیوشا: جدی میگی؟؟؟!!! اما من حالم از چادر و مقنعه بهم میخوره. آدم خفه میشه زیر چادر. سجاد: نمیخواد ۲۴ ساعت سرت کنی. تو مراسم بسیج، بعضی وقتها هم برو مسجد یه چند رکعت نماز بخون. تو سایر موارد مثل آدم لباس بپوش برو تو خیابون. اگرم بهت گیر دادن کارت بسیجت رو نشون بده خودشون میفهمند، ولت میکنند. اما چند تا چیز هست که حتما باید رعایت کنی. خیلی سخته اما ارزش داره. نیوشا: مثلا چی؟ الان باید همه چیز رو بدونم تا بعدا پشیمون نشم.

سجاد: ببین نیوشا جون. یک سری مقررات هست که باید رعایت کنی. ببین ما باید از این رژیم حمایت کنیم تا پا برجا بمونه. در عوض اونها هم مارو تامین میکنن. خونه، ماشین، وام بدون بهره، مواد غذایی، حقوق ماهیانه و ... پس باید این مسائل رو درک کنی و انجام بدی. مهمترین چیز راه پیمائی ۲۲ بهمنه. مخصوصا تو شهرهای بزرگ مثل تهران، اصفهان، شیراز، تبریز و... مردم رو که میبینی. جز فحش دادن به آقا و آخوندها تو تاکسی و اتوبوس کار دیگه بلد نیستند. اهل راه پیمایی هم که نیستند. ما خیلی زور بزنیم می تونیم ۲٪ از اونها رو به خاطر اینکه شغل نظامی دارند یا با قول اینکه بهشون سکه و شربت صلواتی میدیم بیاریم تو خیابون. می مونه ۳٪ که ما بسیجی ها و یه تعداد از سپاهی ها هستیم. اگه ما هم نریم تو این راه پیمایی که آقا سکته میکنه. تازه خیلی ها رو هم از روستاها میاریم. بلاخره آرمانهای امام رو باید با این چیزا حفظ کنیم. علاوه بر ۲۲ بهمن یک چیز دیگه که خیلی مهم و ضروریه سفرهای آقا و رییس جمهور و سایر عناصر مهم نظام است. اما این به اندازه ۲۲ بهمن اهمیت نداره.

نیوشا: میگم سجاد جون این حاجی که گفتی من فردا باید برم پیشش چه جور آدمیه؟ سجاد: حاج آقا خیلی مرد خوبیه. قبل از انقلاب اسمش مارتیک بود. رفیقاش تو محله بهش میگفتن مارتیک بچه باز. بعد از انقلاب اسمش رو عوض کرد گذاشت سید محمد حسین. در ضمن سید محمد جانباز جنگ تحمیلی هم هست. ۸۵٪ جانبازی داره. نیوشا: ۸۵٪ که خیلی زیاده. چه بلایی سرش اومده که ۸۵٪ جانبازی داره. سجاد: حاجی تو جنگ یک خمپاره از بالای سرش رد شد و مستقیم رفت تو سنگر عقبی که همه مردن. از اون به بعد حاجی هر وقت اسم خمپاره به گوشش میخوره دل درد میگیره. بیچاره خیلی سختی کشید تو جبهه. نیوشا: یعنی چی؟ عموی من هر دو تا پاش تو جنگ قطع شد، فقط ۲۰٪ جانبازی بهش تعلق گرفت. تازه یکی از همسایه هامون که شیمیایی شده بود ۳۰٪ جانبازی بهش دادن. بیچاره چند وقت پیش شهید شد. حتی یک نفر هم نیومده بود بیمارستان برای عیادتش. سجاد: این چه حرفیه نیوشا!!! از تو بعیده. دل درد بدتره یا شیمیایی. حالا اینا مهم نیست. سواد داری؟

نیوشا: آره. دیپلم فنی حرفه ای دارم. سجاد: خیلی عالیه. با این تحصیلاتت خیلی زود تو بسیج پیشرفت میکنی. الان تو پایگاه ما فقط دو نفر دیپلم دارن. یکی خود حاجیه یکی هم برادرش. برادر حاجی ارشادگر شماره یکه اونجا. حتما می بینیش. تاییدیه نهایی رو اون صادر میکنه. نیوشا: مگه نمیگی سید محمد اونجا همه کاره است پس تاییدیه نهایی رو چرا برادرش صادر میکنه؟ سجاد: حاجی تاییدیه آقایون رو صادر میکنه. میگن تو بچگی پسر دایی بزرگش خیلی اذیتش کرده. این کاراش هم ریشه در بحرانهای روحی و روانی کودکیش داره. خود من رو هم حاجی تایید کرد. یادش بخیر. چه شبی بود. تا یک هفته آه و ناله میکردم. نیوشا: سجاد جون خانواده ات چکار میکنن؟ سجاد: پدرم که خدا رحمتش کنه. مادرم هم الان خانه داره. خواهر بزرگم صدیقه حافظ قرآن است. خیلی با استعداده. ظرف مدت فقط یکسال تونسته سوره حمد و یاسین رو حفظ کنه. انگلیسی رو هم مثل بلبل حرف میزنه. شبها میرم در اتاقش رو میزنم که بیاد شام بخوره میگه نمیخورم. میگم چرا؟ میگه دارم پای کامپیوتر استریپ تیز میکنم. حال میکنم وقتی میبینم اینقدر قشنگ انگلیسی حرف میزنه. خواهر کوچیکه اسمش مرضیه است، ۱۸ سالشه و وبلاگ نویسه. اسم وبلاگش هست " طرفداران حیفا ". یکبار ازش پرسیدم این حیفا کیه؟ گفت یکی از کسانیه که آقا خیلی بهش ارادت داره. خب دیگه، کم کم حاضر شو بریم. فردا صبح باید بریم پیش حاج محمد و برادرش. الانم بریم من سر راه از داروخانه چندتا کاند... بخرم.

مکان : پایگاه بسیج اوستا حسن ایسگیلدی زمان : فردای آن شب

سلام علیکم حاج آقا. حال شما چطوره؟ حاجی: علیکم السلام و رحمه الله. خسته نباشی برادر سجاد. چه خبر؟ سجاد: سلامتی رهبر. حاج آقا امروز با عنایت پروردگار و به لطف رهنمودهای آقا یکی از عناصر باند اشاعه فحشا را دستگیر و به پایگاه منتقل کردم. چه دستوری می فرمایید؟ حاجی: پسره یا دختر؟ سجاد: دختره حاج آقا. حاجی: پس باید صبر کنیم تا برادرم بیاد. تو هم برو یه گشتی بزن چند تا جوان گمراه پیدا کن برای ارشاد. اخوی تا نیم ساعت دیگه میاد.

قسمت دوم این داستان را هفته آینده بخوانید.

هیچ نظری موجود نیست: