۱۳۸۶ بهمن ۲۷, شنبه

مصاحبه با شرکت کنندگان در راه پیمایی ۲۲ بهمن

سلام عزیزان. من مهتاب.ش خبرنگار یکی از شبکه های تلویزیونی برون مرزی هستم. امروز اینجا هستم تا با تعدادی از شرکت کنندگان در راهپیمایی ۲۲ بهمن در شهر تهران گفتگوی کوتاهی داشته باشم. با سپاس از حسن توجه شما به این برنامه.

سلام. لطفا خودتون رو معرفی کنید و بفرمایید هدفتان از شرکت در این راهپیمایی چیست؟ بنام ایزد یکتا من مصطفی ۲۹ ساله از خرمن دره هستم. مهتاب: شما اهل خرمن دره هستید، الان در تهران چکار می کنید؟ مصطفی: والا ما برای دیدن یکی از اقوام آمدیم تهران، گفتیم حالا که اومدیم تهران حیف است که میدان آزادی را نبینیم. اصلا باورم نمیشد که هر روزه این تعداد آدم برای تماشای میدان آزادی میان. واقعا که جالب بود. مهتاب: میدونید امروز چه روزیه؟ مصطفی: بله. امروز دوشنبه ۲۲ بهمن است. مهتاب: منظورم اینه که میدونید ۲۲ بهمن چه روزیه؟ مصطفی: آها از اون جهت میگید. ۲۲ بهمن روز حمله ملاها به بیت المال و چپاول منابع نفتی و غیر نفتی ایران و... در این لحظه مهتاب متوجه میشه که چند نفر با فریاد یا حسین بن علی به مصطفی حمله کرده اند و او را مورد ضرب و شتم قرار داده اند.مهتاب هم که از ۴ سالگی ایران نبوده مات و مبهوت صحنه را ترک می کند. (خانواده مهتاب سالها پیش به فرانسه مهاجرت کرده اند و او فارسی را از پدر و مادرش یاد گرفته). مهتاب فقط یک چیز رو نفهمید. اون جوان خرم دره ای میگفت اسمش مصطفی است. اما کسانی که داشتند او رو میزدند مدام میگفتند: یا حسین بن علی یا فاطمه زهرا یا مهدی! منظورشون از این همه یافلانی یا فلونی چی بود؟!! نکنه میگفتن باید از بین حسین بن علی، فاطمه زهرا و مهدی یکی رو انتخاب کنی؟؟!!! چقدر بده که تو ایران مردم باید اسمشون رو از بین این سه نام انتخاب کنند. اما به نظر من مصطفی خیلی قشنگ تر از این اسمهایی بود که اینا میگفتن.

سلام. لطفا خودتون رو معرفی کنید و بفرمایید هدفتان از شرکت در این راهپیمایی چیست؟ سلام از ماست. من جاوید ۳۶ ساله از روستای ... هستم. مهتاب: شما که اهل روستای ... هستید چرا الان در تهران هستید؟ جاوید: مسجد محله ما از چند هفته پیش اعلام کرده بود که روز ۲۲ بهمن یک اردوی ۴ ساعته در تهران خواهیم داشت. ما هم الان در اردو هستیم. مهتاب: از امکانات اردو راضی هستید؟ جاوید: بله، در این چند ساعت گذشته خیلی از ما پذیرایی شد. من شخصا تا الان ۵ لیوان شربت و ۲ استکان چای خورده ام. مهتاب: میدونید ۲۲ بهمن چه روزیه؟ جاوید: راستش تا اونجا که من میدونم روز ورود خمینی به ایران باید باشه. مهتاب اون که ۱۲ بهمن است. جاوید: نه اون روز فرار شاه از ایران بود. مهتاب: شاه که ۲۶ دی از ایران رفت. جاوید: خانم محترم شما چقدر به آدم گیر میدی. بذار حال کنیم با این اردو.

سلام. لطفا خودتون رو معرفی کنید و بفرمایید هدفتان از شرکت در این راهپیمایی چیست؟ با صلوات بر محمد و آل محمد. الذین کفروا سماوات .... من خلیل ۲۰ ساله از شهرستان ... هستم. من الان در اینجا هستم تا با مشت بزنم تو دهن آمریکا. مهتاب: اگه این کارو بکنی که اون مادرتو به عزات میشونه. ضمنا تو از اینجا چه جوری می خواهی بزنی تو دهن آمریکا. شما که خیلی از آمریکا دوری. خلیل: اینو دیگه نمیدونم. اما میخوام بگم که آمریکا در خواب است و ما مردم ایران بیداریم. مهتاب: این که طبیعیه. آمریکا در نیمکره غربیه و ایران در نیمکره شرقی. وقتی اینجا روزه و مردم بیدارند اونجا شبه و همه خوابند. خلیل: برو خانم پی کارت. تو اصلا بلد نیستی مصاحبه کنی. مهتاب: فقط یک سوال دارم. شما گفتید اهل شهرستان ... هستی، الان تو تهران چکار میکنی؟ خلیل: من و خانواده ام هر سال میایم تهران برای راه پیمایی. مهتاب: چرا تو شهرستان خودتون راه پیمایی نمی کنی؟ خلیل: به تو چه. مهتاب: صحبت دیگه ای نداری؟ خلیل: من تنصروا الذین یقیمون... مهتاب: اینی که گفتی فارسی بود؟ خلیل: نه. این به زبان شیرین عربی بود و معنی اش اینه که ما تا آخرین نفس ایستاده ایم. مهتاب: خب چرا از اول همین رو به فارسی نگفتی؟ خلیل: به تو چه. دلم میخواد اینجوری حرف بزنم. مهتاب: من قصد جسارت نداشتم، فقط میخواستم بدونم مگه زبان فارسی اشکالی داره که تو هی اصرار داری عربی حرف بزنی؟ خلیل: آره، زبون فارسی پر از ایراده. اگه ایراد نداشت قرآن رو پیامبر به فارسی میگفت، نه به عربی. الانم گورتو از اینجا گم کن منافق. فهمیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام مادر جان. لطفا خودتون رو معرفی کنید و بگید از کدام شهرستان یا روستا آمده اید؟ سلام دخترم. بتول ۷۳ ساله از آق قلا. مهتاب: این همه راه از آق قلا آمده اید تهران برای چی؟ بتول: چه میدونم مادر. از یوسف بپرس. مهتاب: یوسف کیه؟ بتول: یوسف پسرمه. بالای اون وانت قرمزه ایستاده و داره جنایات آمریکا و هم پیمانانش را بشدت محکوم میکنه. مهتاب: مادر جان بنظر میاد آقا یوسف دارن الفاظ رکیک به کار میبرند. بتول: خدا ذلیلش کنه. از بچگی همینطور بد دهن و فحاش بود. مهتاب: شغل آقا یوسف چیه؟ بتول: گلاب پاشه. مهتاب: یعنی گلاب فروشه؟ بتول: چقدر خنگی دخترم. یوسف تو مسجد رو سر کسانی که میان برای نماز گلاب میپاشه. واسه همین تو محله همه بهش میگن گلابی!! مهتاب: این که نشد شغل. پول از کجا میاره؟ بتول: اختیار داری دخترم. یوسف ما چند دستگاه آپارتمان از همین راه خریده. تازه قول داده منو سال آینده ببره اوکراین. مهتاب: مگه شما میدونید اوکراین کجاست؟ بتول: نه. اما یوسف میگه نمیدونی ننه اونجا چه امام زاده هایی داره. یکبارم میگفت اوکراین گوشتهای خوبی داره. اما ننه من که نه دندون دارم نه معده. نمیدونم چرا این پسره اینقدر اصرار داره بره گوشتهای اوکراینی بخوره. مهتاب: یعنی نمیدونی مادر منظور آقا یوسف از گوشت چیه؟ بتول: دخترم! اهل کجایی؟ مهتاب: من از پاریس اومدم. بتول: همین دیگه. وقتی خبرنگار از کوره دهات میارن همین میشه. دخترم من شوهر خدا بیامرزم قصاب بود. کباب برگهای من لنگه نداره. ته چین واست درست میکنم انگشتاتو باهاش میخوری. فیله کباب واست درست... مهتاب: ممنونم مادر جان. خدا نگهدار.

سلام دختر خانم. چند سالته؟ بنام خدا. عاطفه.ق ۹ ساله از تهران. مهتاب: چه عجب!! بلاخره یک نفر هم از تهران پیدا شد. خوب خانوم کوچولو، الان داری چیکار میکنی؟ عاطفه: دارم اون چیزایی رو که معلم پرورشیمون تو مدرسه یادم داده تکرار میکنم. مهتاب: معلم پرورشی تو مدرسه چی یادت داده؟ عاطفه: گفت هر وقت تو راه پیمایی دوربین اومد سمت شما با صدای بلند فریاد بزنید "انرژی هسته ای حق مسلم ماست". مهتاب: مگه تو میدونی انرژی هسته ای چیه؟ عاطفه: نه. مهتاب: خب الان پدر و مادرت کجا هستند؟ عاطفه: خونه. من از طرف مدرسه اومدم. تمام هم کلاسیهام اینجا هستند. مهتاب: میدونی انرژی هسته ای به چه دردی میخوره؟ عاطفه: بله. با انرژی هسته ای تعطیلات تابستون بجای سه ماه میشه چهار ماه. نمره پرورشی هم ۲۰ میشه. تابستون اردو هم میریم. مهتاب: نظر پدرت در مورد ۲۲ بهمن چیه؟ عاطفه: پدرم خیلی مرد بدیه. چند روز پیش بهش گفتم بابا میای بریم راه پیمایی ۲۲ بهمن؟ عصبانی شد و گفت: ک... تو ۲۲ بهمن، مناسبت و باعث و بانیش. منم گریه کردم. مهتاب: حرف دیگه ای نداری؟ عاطفه: چرا. انقلاب ما انفجار نور بود. مهتاب: میدونی معنی این جمله چیه؟ عاطفه: نه. ولی بابام همیشه میگه بزرگ تر که بشم میفهمم که همین انفجار نور مارو به گا... داد. اما من منظورش رو نمیفهمم...... انرژی هسته ای حق .....................

مهتاب خیلی گیج شده. دوست داره هرچی زودتر برگرده پاریس و نتایج گزارشات رو به اساتید و کارشناسان IQ و جانورشناسان نشون بده. اما تصمیم میگیره چند تا گزارش دیگه هم تهیه کنه و بعد با اولین پرواز برگرده پاریس. قسمت دوم گزارش مهتاب را هفته آینده بخوانید.

هیچ نظری موجود نیست: